غزل شمارهٔ ۳۱۰۸
به دست هجر تو زارم تو نیز میدانی
طمع به وصل تو دارم، تو نیز میدانی
چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت
نماند صبر و قرارم، تو نیز میدانی
نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم
بدرد خستهٔ خارم، تو نیز میدانی
به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شد
به کوهسار چو سارم، تو نیز میدانی