غزل شمارهٔ ۳۱۱۶

دلا گر مرا تو ببینی ندانی

به جان آتشینم به رخ زعفرانی

دل از دل بکندم که تا دل تو باشی

ز جان هم بریدم که جان را تو جانی

ز خون بر رخ من بدیدی نشان‌ها

کنون رفت کارم گذشت از نشانی

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

تو آب حیاتی که در تن روانی