غزل شمارهٔ ۳۱۱۷

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی

درآ در خرابی چو تو آفتابی

چه گویی دلم را که از من نترسی

ز دریا نترسد چنین مرغ آبی

منم دل سپرده برانداز پرده

که عمریست ای جان که اندر حجابی

چو پرده برانداخت گفتم دلا هی

به بیداریست این عجب یا به خوابی