غزل شمارهٔ ۳۱۲۳

به حیلت تو خواهی که در را ببندی

بنالی چو رنجور و سر را ببندی

چو رنجور والله که آن زور داری

که بر چرخ آیی قمر را ببندی

گر آن روی چون مه به گردون نمایی

به صبح جمالت سحر را ببندی

غلام صبوحم ولی خصم صبحم

که از بهر رفتن کمر را ببندی