غزل شمارهٔ ۳۱۳۳

حدی نداری در خوش لقایی

مثلی نداری در جان فزایی

بر وعده تو بر نجده تو

که م دوش گفتی هی تو کجایی

کردم کرانه ز اهل زمانه

رفتم به خانه تا تو بیایی

نزلت چشیدم رویت ندیدم

آن قرص مه را کی می‌نمایی