غزل شمارهٔ ۳۱۵۴

ز اول بامداد سرمستی

ور نه دستار کژ چرا بستی

سخت مستست چشم تو امروز

دوش گویی که صرف خوردستی

جان مایی و شمع مجلس ما

السلام علیک خوش هستی

باده خوردی و بر فلک رفتی

مست گشتی و بند بشکستی