غزل شمارهٔ ۳۱۶۷

از مه من مست دو صد مشتری

غمزه او سحر دو صد سامری

هر نفسی شعله زند دین از او

سوز نهد در جگر کافری

آتش دل بر شده تا آسمان

وز تف او گشته افق احمری

دوش جمال تو همی‌شد شتاب

در کف او مشعله آذری