غزل شمارهٔ ۳۱۷۶

کردم با کان گهر آشتی

کردم با قرص قمر آشتی

خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست

شکر که پذرفت شکر آشتی

آشتی و جنگ ز جذبهٔ حق است

نیست زدم، هست ز سر آشتی

رفت مسیحا به فلک ناگهان

با ملکان کرد بشر آشتی