بیست و پنجم

شب مست یار بودم و در های های او

حیران آن جمال خوش و شیوهای او

گه دست می‌زدم که زهی وقت روزگار

گه مست می‌فتادم بر خاک پای او

هفت آسمان ز عشق معلق زنان او

فربه شده ز جام خوش جانفزای او

در هوشها فتاده نهایات بیهشی

در گوشها فتاده صریر صلای او