بیست و ششم

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده

جان را بستم در گل و گلزار کشیده

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست

نادیده بیاورده دگرباره، بدیده

جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال

تا دررسد اندر هوس خویش جریده

جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را؟!

پا در چه اندیشه و سودا بتنیده