سیو سوم
رها کن ناز، تا تنها نمانی
مکن استیزه، تا عذرا نمانی
مکن گرگی، مرنجان همرهان را
که تا چون گرگ در صحرا نمانی
دو چشم خویشتن در غیب دردوز
که تا آنجا روی، اینجا نمانی
منه لب بر لب هر بوسه جویی
که تا ز آن دلبر زیبا نمانی
رها کن ناز، تا تنها نمانی
مکن استیزه، تا عذرا نمانی
مکن گرگی، مرنجان همرهان را
که تا چون گرگ در صحرا نمانی
دو چشم خویشتن در غیب دردوز
که تا آنجا روی، اینجا نمانی
منه لب بر لب هر بوسه جویی
که تا ز آن دلبر زیبا نمانی