سی‌وچهارم

جهان اندر گشاده شد جهانی

که وصف او نیاید در زبانی

حیاتش را نباشد خوف مرگی

بهارش را نگرداند خزانی

در و دیوار او افسانه گویان

کاوخ و سنگ او اشعار خوانی

چو جغذ آنجا رود، طاوس گردد

چو گرگ آنجا رود، گردد شبانی