سی ‌و هفتم

ای بانگ و صلای آن جهانی

ای آمده تا مرا بخوانی

ما منتظر دم تو بودیم

شادآ، که رسول لامکانی

هین، قصهٔ آن بهار برگو

چون طوطی آن شکرستانی

افسرده شدیم و زرد گشتیم

از زمزمهٔ دم خزانی