شمارهٔ ۷۲

سبزه خط تو راه دل آگاه زده است

این چه خضرست ندانم که مرا راه زده است

راهزن نیست در آن دشت که من سیارم

تا برون رفته ام از راه، مرا راه زده است

دامن پاک بود شرط هم آغوشی حسن

گل شبنم زده را ره به گریبانش نیست

گر چنین افسون غفلت پنبه در گوشم نهد

کاسه سر را خطر از خواب سنگین من است