هوای وصال

در پیچ و تاب گیسوی دلبر، ترانه است

دل برده فدایی هر شاخ شانه است

جان در هوای دیدن رخسار ماه توست

در مسجد و کنیسه نشستن بهانه است

در صید عارفان و ز هستی رمیدگان

زلفت چو دام و، خال لبت همچو دانه است

اندر وصال روی تو ای شمس تابناک

اشکم چو سیل جانب دریا روانه است