سرّ جان

با که گویم راز دل را، کس مرا همراز نیست

از چه جویم سِرّ جان را، دربه رویم باز نیست

ناز کن تا می‏توانی، غمزه کن تا می‏شود

دردمندی را ندیدم، عاشق این ناز نیست

حلقه صوفی و دیر راهبم هرگز مجوی

مرغ بال و پر زده، با زاغ هم‏پرواز نیست

اهل دل، عاجز زگفتار است با اهل خرد

بی‏زبان با بی‏دلان هرگز سخن پرداز نیست