هست و نیست

عالم اندر ذکر تو در شور و غوغا، هست و نیست

باده از دست تو اندر جام صهبا، هست و نیست

نور رخسار تو در دلها، فروزان شد نشد

عشق رویت در دل هر پیر و برنا، هست و نیست

بلبل اندر شاخ گل مدح تو را خواند و نخواند

بوی عطر موی تو در دشت و صحرا، هست و نیست

درد دل از روی زردم پیش او، گفت و نگفت

پاره پاره جامه صبر و شکیبا، هست و نیست