معجز عشق

ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد

پیش رندان خرابات چسان رسوا شد

خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس

در میخانه گشودند و چنین غوغا شد

سر خُم را بگشایید که یار آمده است

مژده ای میکده، عیش ازلی بر پا شد

سر زلف تو بنازم که به افشاندن آن

ذرّه خورشید شد و قطره همی دریا شد