جلوه جام

ای کاش، دوست درد دلم را دوا کند

گر مهربانیم ننماید، جفا کند

صوفی که از صفا، به دلش جلوه‏ای ندید

جامی از او گرفت که با آن صفا کند

دردی ز بی‏وفایی دلبر، به جان ماست

ساقی، بیار ساغر می تا وفا کند

بیگانه گشته، دوست ز من، جرعه‏ای بده

باشد که یار غمزده را آشنا کند