راز مستی

گشای در که یار ز خُم نوش جان کند

راز درون خویش ز مستی، عیان کند

با دوستان بگو که به میخانه رو کنند

تا یار از خماری خود، داستان کند

بردار پرده از دل غمدیده‏ات که دوست

اشک روانِ خویش ز دامن، روان کند

با گل بگو که چهره گشاید به بوستان

تا طیر قدس، راز نهان را بیان کند