روز وصل

غم مخور، ایّام هجران رو به‏پایان می‏رود

این خماری از سر ما می‏گساران می رود

پرده را از روی ماه خویش، بالا می‏زند

غمزه را سر می‏دهد، غم از دل و جان می‏رود

بلبل اندر شاخسار گل هویدا می‏شود

زاغ با صد شرمساری از گلستان می‏رود

محفل از نور رخ او نورافشان می‏شود

هر چه غیر از ذکر یار، از یاد رندان می‏رود