راز بگشا

مرغ دل پر می‏زند تا زین قفس بیرون شود

جان به‏جان آمد، توانش تا دمی مجنون شود

کس نداند حال این پروانه دلسوخته

در برِ شمعِ وجود دوست، آخر چون شود؟

رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار

باز مانده در خم این کوچه، دل پر خون شود

راز بگشا، پرده بردار از رخ زیبای خویش

کز غم دیدار رویت، دیده چون جیحون شود