دیار قدس

دست از دلم بدار، که جانم به لب رسید

اندر فراقِ روی تو، روزم به شب رسید

گفتم به جان غمزده: دیگر تو غم مخور

غم رخت بست و موسم عیش و طرب رسید

دلدار من چو یوسف گمگشته بازگشت

کنعان، مرا ز روی دل ملتهب رسید

راز دلم که قلب جفا دیده ام درید

از سینه‏ام گذشت و به مغز عصب رسید