مستی عشق

در میخانه به روی همه باز است هنوز

سینه سوخته در سوز و گداز است هنوز

بی نیازی است در این مستی و بیهوشی عشق

درِ هستی زدن از روی نیاز است هنوز

چاره از دوری دلبر نبود، لب بربند

که غلام درِ او، بنده نواز است هنوز

راز مگشای، مگر در برِمست رُخ یار

که در این مرحله، او محرم راز است هنوز