آیینه جان

بر در میکده بگذشته ز جان، آمده‏ام

پشت پایی زده بر هر دو جهان، آمده‏ام

جان که آیینه هستی است در اقلیم وجود

بر زده سنگ به آیینه جان، آمده‏ام

سرّهستی چو نشد حاصلم از ملک شهود

در نهانخانه پی سرّ نهان، آمده‏ام

جلوه روی تو بی منّت کس مقصود است

کاین همه راهْ کران تا به کران آمده‏ام