گنج نهان

بر در میکده با آه و فغان آمده‏ام

از دغل‏بازی صوفی به امان آمده‏ام

شیخ را گو که درِ مدرسه بربند که من

زین همه قال و مقال تو، به جان آمده‏ام

سر خم باز کن ای پیر که در درگه تو

با شعف، رقص کنان دست فشان آمده‏ام

گرهی باز نگردد، مگر از غمزه یار

بر درش با تن شوریده، روان آمده‏ام