فراق یار

از تو ای می‏زده، در میکده نامی نشنیدم

نزد عشاق شدم، قامت سرو تو ندیدم

از وطن رخت ببستم که تو را باز بیابم

هر چه حیرت‏زده گشتم، به نوایی نرسیدم

گفتم از خود برهم تا رخ ماه تو ببینم

چه کنم من که از این قید منیّت نرهیدم؟

کوچ کردند حریفان و رسیدند به مقصد

بی نصیبم من بیچاره که در خانه خزیدم