محراب عشق

جز خم ابروی دلبر، هیچ محرابی ندارم

جز غم هجران رویش، من تب و تابی ندارم

گفتم اندر خواب بینم چهره چون آفتابش

حسرت این خواب در دل ماند، چون خوابی ندارم

سر نهم بر خاک کویش، جان دهم در یاد رویش

سرچه باشد؟ جان چه باشد؟ چیز نایابی ندارم

با که گویم درد دل را؟ از که جویم راز جان را؟

جز تو ای جان رازجویی، دردِ دل یابی ندارم