محفل رندان

آید آن روز که خاک سر کویش باشم

ترک جان کرده و آشفته رویَش باشم

ساغر روح‏فزا از کف لطفش گیرم

غافل از هر دو جهان، بسته مویش باشم

سر نهم بر قدمش، بوسه زنان تا دم مرگ

مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم

همچو پروانه بسوزم برِ شمعش، همه عمر

محو چون می‏زده در روی نکویش باشم