شبِ وصل

یک امشبی که در آغوش ماه تابانم

ز هر چه در دو جهان است، روی گردانم

بگیر دامن خورشید را دمی، ای صبح

که مه نهاده سر خویش را به دامانم

هزار ساغر آب حیات خوردم از آن

لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم

خدای را که چه سرّی نهفته اندر عشق

که یار در بر من خفته، من پریشانم؟