غمزه دوست

جز سر کوی تو ای دوست، ندارم جایی

در سرم نیست، بجز خاک درت سودایی

بر در میکده و بتکده و مسجد و دیر

سجده آرم که تو شاید، نظری بنمایی

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ

غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشایی

این همه ما و منی، صوفی درویش نمود

جلوه ای تا من و ما را ز دلم بزدایی