حدیث دل
بر سر کوی تو ای می زده، دیوانه شدم
عقل را راندم و وابسته میخانه شدم
دور آن شمع دل افروز چو پروانه شدم
به هوای شکن گیسوی تو شانه شدم
درد دل را به که گویم که دوایی بدهد
من که درویشم، میخانه بود منزل من
دوستیّ رُخش آمیخته اندر گِل من
از همه مُلک جهان، میکده شد حاصل من