غزل شماره ۹

تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته را

تا دل گشاید برگشا آن پستهٔ لب بسته را

آن سبزهٔ نورسته را تا دیدمی رستم زدین

پیوسته خواهم سجده کردآن ابروی پیوسته را

گرسوی مرغانم رهاسازدزدام از مهرنیست

ازرشک پرخواهدکشد این بال و پربشکسته را

اززهد و تقوی مشکلم نگشود ومشکل میفروش

بستاندوجامی دهداین صبحه بگسسته را