غزل شماره ۱۴

کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنتها

دلم صد چاک شد از بسکه خوردم تیرآفتها

سپند از انجم و مجمرزمه هرشب از آن سوزد

که سارد از رخ خوب توایزد دفع آفتها

دهید ای ناصحان پندم زهول حشر تاچندم

دمی صدبار میبینم از آن قامت قیامتها

عجب دارم که صورت بست درمرآت آنصورت

که بتواند کشدباآن نزاکت عکس صورتها