غزل شماره ۴۵

خطت دمیدو هنوزت سری ز ناز گرانست

که بر رخ تو خط بندگی ساده رخانست

فتاده سلسله بر پای دل درآن خم گیسو

خوش آن دلی که دراین حلقهاش سری بمیانست

ز دست دوست دشمن نوازچون نخورم خون

که نیست با من مسکین چنانکه بادگرانست

چوباد عمر گذشت و مرابخاک ره او

هنوز دیدهٔ امید باز و دل نگرانست