غزل شماره ۴۷
سینه پر ناله و لب خاموش است
بر زبان قفل و دلم در جوش است
خود گر افلاک و گر عنصر خاک
همه را بار غمش بر دوش است
آن یک از شوق شب و روز برقص
وین یک از جام می اش مدهوش است
برهش بسته کمر چون جوزا
هرچه کوکب بفلک منقوش است
سینه پر ناله و لب خاموش است
بر زبان قفل و دلم در جوش است
خود گر افلاک و گر عنصر خاک
همه را بار غمش بر دوش است
آن یک از شوق شب و روز برقص
وین یک از جام می اش مدهوش است
برهش بسته کمر چون جوزا
هرچه کوکب بفلک منقوش است