غزل شماره ۷۷

زمین خوردازمیش دُردی چوچشمش پرخماری شد

بچرخ افتادازآن شوری چوزلفش بیقراری شد

ز عشقش دلفروزان مهرومه چون مجمر سوزان

هلال ازدرد شوق ابرویش زردو نزاری شد

به بستان صباحت سرگران اوراخرامی بود

ز شوق قداو ز اشک صنوبر جویباری شد

نمی یم دید از بحرغمش خون دردلش زدموج

زسوزش کوه را داغی رسید و لاله زاری شد