غزل شماره ۱۱۹

هان وامگیر رخش طلب یکزمان ز تک

تا بگذری ز دانش اسما تو از ملک

گر ترک نفس گیری و فرمان حق بری

فرمانبرت شود ز سما جمله تا سمک

دُر گران عشق بدست آر ار کسی

ورنه چه سود خرقه و دستار با حنک

در این مس بدن زر خالص نهاده حق

آنکس شناسد آنکه کند قلب خود محک