غزل شماره ۱۵۱

راه عشق است و بهرگام دوصد جان بگرو

عشق سریست نهانی به دراز گفت و شنو

کی شود این دل بی حاصل ما طعمه عشق

بر این مرغ هما خرمنی از جان بدو جو

بسکه نزدیک بود شارع مقصد دور است

تا یکی ای دل دیوانه بهر سو تک و دو

این همه عکس که آغازی وانجامش نیست

از فروغ رخ آن مهر بود یک پرتو