غزل شمارهٔ ۱۳

خورشید پشت پنجره ی پلکهای من

من خسته ام! طلوع کن امشب برای من

می ریزم آنچه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل خوشی، همه ی شهر دل خوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاس من شده ای ... کوه ها هنوز

تکرار می کنند تو را در صدای من