غزل شمارهٔ ۲۵

دلی که می کشی از آن عذاب بی رحم است

قبول می کنم او بی حساب بی رحم است

خودت از آن دم اول سوال کردی: هست

دلت چگونه؟ و دادم جواب: بی رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی دانی

که شاهزاده ی زیبای آب بی رحم است

و گونه های تو سرخند و سوخته گفتی

که در ولایتتان آفتاب بی رحم است