غزل شمارهٔ ۲۶

کفش چرمی - چتر - فروردین - خیابان شلوغ

یک شب بارانی غمگین خیابان شلوغ

می رود تنهای تنها، باز هم می بینمش

باز هم رد می شود از این خیابان شلوغ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می چکند

او سرش را می برد پایین ... خیابان شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می شوند

او فقط می ماند و چندین خیابان شلوغ