شمارهٔ ۴

گه از می تلخ می کن آن دو لعل شکرافشان را

که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را

کنم دعوی عشق یار و آنگه زو وفا جویم

زهی عشق ار به رشوت دوست خواهم داشتن آن را

بران تا زودتر زان شعله خاکستر شود جانم

نفس بگشایم و دم می دهم سوزاک پنهان را

بریدم زلف او را سر که هنگام پریشانی

شهادت گوید آن زاهد چو دید آن کافرستان را