شمارهٔ ۸

چنانی در نظر نظارگان را

که رونق بشکنی مه پارگان را

چنان نالان همی گردم به کویت

که دل خون می شود نظارگان را

تو در خواب خوش و من بی تو هر شب

شمارم تا سحر سیارگان را

زبس کاین رنج من به می نگردد

ز من بگرفته دل غمخوارگان را