شمارهٔ ۱۱

چو بگشایی لب شکر شکن را

لبا لب در شکرگیری سخن را

لبت گوید دلیری کن به بوسی

مرا زهره نباشد، صد چو من را

به دل آتش زدی و می دمی دم

بخواهی سوخت جان ممتحن را

شدی در بوستان روزی به گل گشت

نمودی روی خوبان چمن را