شمارهٔ ۱۴

بهر شکار آمد برون کژ کرده ابر و ناز را

صانع خدایی کاین کمان داد آن شکار انداز را

او می رود جولان کنان وز بهر دیدن هر زمان

جانها همی آید برون، صد عاشق جانباز را

تا کی ز چشم نیکوان بر جان و دل ناوک خورم

ای کاش تیری آمدی این دیده های باز را

خلقی به بند کشتنم وین دیده در غمازیم

من بین که بهر خون خود دل می دهم غماز را