شمارهٔ ۲۳

در خم گیسوی کافر کیش داری تارها

بهر گمره کردن پاکانست این زنارها

پرده بردار از رخی کان مایه دیوانگیست

کز دماغ عاقلان بیرون برد پندارها

فتنه و جور است و آفت کار زار حسن تو

حسن را آری بود اینگونه دست افزارها

آشتی ده با لبم لب را که آزارم به کام

کز پس آن آشتی خوش باشد این آزارها