شمارهٔ ۲۷

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل بجز از خون جگر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا