شمارهٔ ۴۱

جان بر لب است عاشق بخت آزمای را

دستورییی به خنده لب جانفزای را

خون مرا بریز و زخونابه وا رهان

خیریست، این بکن ز برای خدای را

گفتی به مهر و مه نگر و ترک من بگوی

این رو که داد مهر و مه خودنمای را؟

زان شوخ چون وفا طلبم من که بر درش

هرگز ز ننگ می نگرد این گدای را