شمارهٔ ۴۲

هنگام آشتی ست بت خشمناک را

دل خوش کنیم لذت روحی فداک را

از خشم بود تا به سر ابرویش گره

من زان شکنجه ساخته بودم هلاک را

خوش وقت آنکه گفت مرا پای من ببوس

شرمنده وار بوسه زد این بنده خاک را

جانا، مبر ز بنده از این پس که بر درت

کرده ست پر زخون جگر صحن خاک را